|
در این قسمت تنها به بیوگرافی شاعر محبوب جهان لورکا اشاره می کنیم : فدريكو گارسيا لوركا (1936-1898) در فونته واكه روس، دهكدهاي در 18 كيلومتري شهر گراناد اسپانيا به دنيا آمد. شهر گراناد چشماندازهاي زيبا و شاعرانه داشت دشتهاي وسيع و فضاي دلانگيز آن شهر در روح و جان او اثرگذار شد تا سالهاي متمادي نام او در جهان شعر، همچون الماسي جاودان بماند. او تنها به اسپانيا تعلق ندارد بلكه به تمام جهان تعلق دارد. «فدريكو گارسيا لوركا» نامي آشنا براي تمام ادبدوستان جهان است. به ويژه در ميان روشنفكران از محبوبيت ويژهاي برخوردار است. لوركا نه تنها در مرزهاي اسپانيا شاعري بزرگ شمرده ميشود بلكه در اكثر كشورهاي جهان نيز اشعارش ترجمه شده است و مخاطبان بسياري دارد وهر روز بر مخاطبان و دوستداران آن افزوده ميشود. خانواده لوركا از نسلهاي قبل در شهر گراناد سكني گزيده بودند و پدرش، دون فدريكو لوركا، كشاورز نسبتاً موفقي بود و در گرماگرم جنگهاي اسپانيا سودكلاني نصيبش شده بود. لوركا نيز در همين شرايط به دنيا آمد. مادرش معلم بود و استعداد چشمگيري در ادبيات و موسيقي و مديريت خانه داشت و همين امر باعث شد تا به سرعت مديريت خانه را به عهده گرفت و لوركا تحت آموزشهاي مادرش ذهني باز و تربيت پيدا كرد. لوركا در كودكي اكثراً مريض بود و ناراحتي پاهايش هميشه او را آزار ميداد. برادر لوركا در كودكي مرد و او اولين تجربهي مرگ را كسب كرد. در آن هنگام لوركا فقط 4 سال داشت. لوركا با عناصر پايدار شعر و هنر از همان كودكي آشنا شد و اين امر هميشه در زندگي او تا پايان عمر سايه انداخته بود. طراحيهاي لوركا از شهر و تصوراتش هميشه معلمان او را آزار ميداد. آنها معتقد بودند كه او بيشتر اوقات خود را صرف كشيدن طرحهايش ميكند و براي كارهاي ديگرش وقت نميگذارد. رفتارهاي ناشايست بعضي از معلمان با او باعث شد كه انديشههاي مستقل در ذهن او شكل بگيرد و خود را جدا از اجتماع احساس كند. آشنايي او با پيانو در نه سالگي او را با قابليتهاي اين ساز آشنا كرده بود و در همين رهگذر او با «مانوئل دوفايا» آشنا شد. در سالهاي دانشجويياش با كولهباري از انديشههايش به انجمني به نام «مركز هنري و ادبي گرانا» پيوست. او پيانو مينواخت و با گروهي از دوستداران، شعر و موسيقي به گفتوگو مينشست. در سال 1919 او به شهرتي نسبي به عنوان شاعر و نويسنده دست يافته بود و با دودلي فراوان بين موسيقي و ادبيات، ادبيات را برگزيد و به نويسندگي و شاعري روي آورد. در همان سالها او در پايان بردن تحصيلاتش در رشتهي حقوق از خود تنبلي نشان ميداد. نخستين تجربهي نمايشنامهنويسياش با نام «طلسم شوم پروانه» باموفقيت چنداني روبهرو نشد اما در مقابل اين عدم موفقيت بياعتنا ماند. در سالهايي كه پيش رو داشت به اشعار كوليان و آوازهاي آنها نظري انداخت و با اجراي آنها در جشنوارهاي تلاش كرد كه آثارشان را حفظ كند و با اين وسيله هويت و موسيقي كوليان را بازشناخت و با نگرشي ژرف و جدي به آنها روي كرد. او تنها به ويژگيهاي اجتماعي كوليان بسنده نكرد و كوشيد تا به ژرفاي انديشههاي آنان راه يابد. لوركا و مانوئل دوفايا براي احياي سنت نمايش عروسكي اندلس تلاشهاي فراواني كردند. نمايشنامهي «ماريانا پيندا» در سال 1927 به روي صحنه رفت اين نمايشنامه يكي از موفقترين آثار لوركا تا آن زمان بود كه توسط «سالوادور دالي» طراحي لباس و صحنهآرايي شد. «همسر حيرتآور كفشدوز» نمايشنامهي ديگري از لوركا بود كه محور اساسي آن اجتماع بود. «دختر جوان، ملوان و دانشجو» نمايشنامهاي ديگر از لوركا است. حضور «سالوادور دالي» در شيوهي طراحي او بسيار چشمگير بود. دوستي آنها در سال 1923 آغاز شد همزمان با حضور دالي براي ادامه تحصيل در مادريد، لوركا با او آشنا ميشود و براي او ارزش زيادي قايل ميشود آنها جمع دو تضاد در كنار هم بودند. به رغم تضادهاي فكري و مايههاي انديشه روابط بين لوركا و دالي بسيار دوستانه بود. در سال 1927 طرحهاي لوركا در نگارخانهي دالما به نمايش گذاشته شد و با فروش 4 تابلو از آنها، علاقه و انگيزهاش براي كشيدن طرح بيشتر شد. طراحيهاي او به شيوهي شاعرانهاي بود. آشنايي دالي و لوركا در شعر و طراحيهاي او موثر بود دالي لوركا را تشويق ميكرد تا با شيوههاي جديد و تكنيكهاي نو آشنا شود و تمام اين اصرارها باعث شد تا او شيوههاي نوين را بيازمايد و در آثارش دنيايي پر رمز و راز بيافريند. نمايشنامههاي «خانه برنادو آلبا»، «عروسي خون»، «يرما» و «دوشيزه رزيتا» هريك از اين نمايشنامهها درونمايهاي سياسي – ا جتماعي مضمون مرگ، زندگي و عشق را در تقابل با هم نشان ميدهد. «خانهي برنادو آلبا» كه لوركا آن را «درام زنان در روستاهاي اسپانيا» ميخواند اين تراژدي دردناك زنان در اجتماع مردسالار است زناني كه به اجبار برخلاف تمام نيازهاي طبيعي خودشان در زندان سنت زندگي ميكنند و با آن روح خود را از بين ميبرند اين نمايشنامه در واقع شعري تراژيك است و ريشه در فرهنگ و سنتهاي ژرف ادبيات فولكلور اسپانيا دارد. آخرين اثر لوركا «يرما» است اين نمايشنامه به علت دو قطبي بودن در آن زمان بازتابهاي مختلفي در كشورش يافته بود و اغلب چپها آن را ميستودند. اين نمايشنامه آغازي روياگونه دارد، يرما در آغاز صحنه خواب است. يرما تماشاگر را با خود به دنياي «عروسي خون» ميبرد. «... من خاك را دوست ميدارم... تمام يادهاي من با خاك گره خوردهاند. دورترين خاطرات دوران كودكيام طعم خاك دارند. خاك و زمين تاثيري ژرف بر زندگي من گذاشتهاند... من پشت به اينها همان احساسي را دارم كه در كودكي داشتهام و اگر چنين بود، هرگز نميتوانستم عروسي خون را بنويسم...» «عروسي خون» از نمايشنامههاي معروف و مشهور لوركا است كه توسط شاعر گرانقدر معاصر ترجمه شده است. اين نمايشنامه روايتي از درامهاي عاشقانه است از يك سو نمايش زندگي است و از سوي ديگر بر شعر و افسانه نهاده شده است. اين نمايش در سال (1934-1933) در بوئنوسآيرس يك موفقيت واقعي و عظيم را براي او به جا گذاشت و او را از لحاظ مالي غني ساخت. اين نمايشنامه براي نخستين بار در 29 ژوييه سال 1933 در بوئنوس آيرس به صحنه رفت و در مقابل كف و هوراي هزاران تماشاچي قرار گرفت. تشويقها در صحنه روزبهروز بيشتر ميشد اما تنها مساله وضعيت سياسي در اسپانيا باعث ناراحتي و نگرانيهاي اوست. تشكيل نيروي فالانژ در اكتبر 33، پيروزي راستها در انتخابات گراناد در ماه نوامبر و درگيري و زد وخورد در خيابانهاي مادريد. همان گونه كه خودش مينويسد: «اسپانيا مرا به ياد زخمي مياندازد كه مدام بر آن نمك بپاشند». از آن سال به بعد شهرت او رو به فزوني است و با اجراي «يرما» در سپتامبر 1935 در بارسلون به اوج خود ميرسد. شعر نمايش «رومئو پرنده است و ژوليت سنگ» در سال (1933) نمونهاي موفق و موجز از شعر نمايشي است كه مفهوم عشق را در جامعه سياسي معاصر است. نقدي كه در آن تصاوير اساطيري بار ديگر جان ميگيرند تا انسان را به ناخودآگاه جمعي و فراواقعيت متصل كنند و به اين ترتيب، شهودي نوين از مفهوم عشق را در جامعه سرشار از تناقض و بيرحمي امروز عرضه كنند و اين كار تنها از عهدهي استادي چون فدريكو گارسيا لوركا شاعر و نمايشنامهنويس مرگ و زندگي، برميآيد. لوركا در سفري كه سال 1929 به نيويورك انجام ميدهد با دوستش «ايگناسيو سانچس مخياس» به آمريكا ميرود او كه گاوبازي مشهور است بعد از هفت سال كنارهگيري از ميدان گاوبازي دوباره به ميدان باز ميگردد، ايگناسيو در ميدان گاوبازي ميميرد وشعري كه لوركا در رثاي ايگناسيو سروده است بيگمان يكي از مشهورترين و محبوبترين مرثيههاي جهان است. مشكلات عشقي و جنسي فدريكو – خصوصاً همجنسگرايياش- موجب طرد او از سوي جامعهي اسپانيايي شد. لوركا در هر فرصت با استبداد و خودكامكي به هر شكل عناد ميورزيد فالانژهاي دشمن او از شهرت لوركا در رنج بودند و از شايعهي همجنسبازي او به خوبي استفاده ميكردند. او در 19 اوت 1936 در دهكدهي ويزنار و در كنار زيتونزاري نزديك گورستان شهر با جمعي ديگر تيرباران شد و پيكرش را در گوري ناشناخته دفن كردند. دربارهي نحوهي مرگ او حرفهاي مختلفي در محافل ادبي و سياسي رواج پيدا كرد و مجوز تدفين او بعداً صادر شد. لوركا در يكي از شعرهايش به نام «بازگشت» گفته بود: «من باز خواهم گشت؛ چرا كه بالهايم، توان بازگشت را به من ميدهند. ميخواهم كه در سپيدهدمان بميرم. ... آرزو ميكنم كه به گلها بازگردم؛ و از گلها، به قلبم». شناخت شعرهاي لوركا بدون آگاهي از فرهنگ اسپانيا ممكن نيست. زبان لوركا بيشك روشن و مسحوركننده است كه از لحاظ ساخت و ظرافتهاي فكر منحصر به فرد است. شعر اسپانيا بيشك با نام و ياد لوركا هميشه جاودان ميماند زيرا لوركا در نوع با مقايسه با ديگر شاعران همزمانش شاعري آزاد و آزاده بود. او با كلمات متفاوت فضاي شعري خاصي ايجاد ميكرد او شعرهايش را در فضاي نقاشي به تصوير ميكشيد تاثير ادبيات او بر جهان شعر ديده ميشود. و شاملوي بزرگ او را بزرگترين شاعر كرهي خاكي ناميده است. البته ترجمهي شيدا و زيباي شاملو در آشنا كردن اين اشعار به جامعهي ادبي ايران تاثير فراواني داشته است. او با سرودن ترجمهها روح تازهاي در شاعرا لوركا تابانده است. لوركا در شعر زباني منفعل و سيال دارد به طوري كه او دربارهي هر چيزي كه صحبت ميكند روح شاعرانه و جاودانه در آن موج ميزند. لوركا شاعري منحصر است ترجمهي زندهياد احمد شاملو به آنها روحي دوباره دميده است. «نغمهي خوابگرد»، «ترانه كوچك سه رودبار» و «ساعت پنج عصر»، ترانهي شرقي و اشعار ديگر و... ترجمه شده است. منبع : دست نوشته های زهرا طهماسبی (مهتاب) + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 3:8 توسط شورای دبیران اندیشه |
|